تبليغاتX
راز پنهان

چه عجب!!! شد بیام اینجا! آخه چه کار دارن به وبلاگای مردم؟!!! خب دیگه بیشتر نمی گم! امیدوارم به زودی بیام اینجا وبلاگ تکونی! همچین گردو خاکی بزدایم!!! دو نقطه دی!!!

نوشته شده توسط شمعدانی های تشنه در ساعت 7:35 | لینک  | 



سایه هایمان شبیه مردمند

با کمی فتادگی و سادگی

زود می روند و دیر می رسند

و ناگهان

در میان لحظه ای غریب

سرد و تیره ناپدید می شوند.

نوشته شده توسط شمعدانی های تشنه در ساعت 22:1 | لینک  | 



انگاری خدا دیگه ذله و زا به را شده

چون سر درد دلش با یک فرشته وا شده

می‌گه آخه این همه، من این وسط مراقبم

ولی پای آدما فقط به پستی وا شده

یعنی بعدِ دیدنِِِ این همه جنگ و ظلم وغم

نمی‌گن که آدمی به حال خود رها شده؟

آخه بعد از این همه کتاب و بحث و گفتگو

یه نفر از این وسط سالم و سربه راه شده؟

می‌گه من به هر کسی یه روح خوب دادم ولی

یه نفر از آدما با خوبی آشنا شده؟

می‌دونید، فرشته گفت خدا دلش خیلی پره

حرفایی زد که می‌گفت خسته از آدما شده

معلومه خدا دیگه ذله و زا به را شده

چون سر درد دلش با یک فرشته وا شده...

نوشته شده توسط شمعدانی های تشنه در ساعت 23:50 | لینک  | 

دوباره می‌رسی به چراغ قرمز...50...فکر می‌کنی وقتت داره تلف می‌شه...45... آخه یه عالمه کار هست که باید انجام بدی....35... راننده داره نچ‌نچ می کنه...30...همه منتظرن...25....یادت می‌افته که یه وقتی حسرت همین چند ثانیه رو خواهی خورد، ...20...یک دفعه تصمیم می‌گیری چشماتو ببندی و از این چند لحظه لذت ببری، سعی می‌کنی همه چی رو از ذهنت پاک کنی...فقط برای همین چند لحظه...چشماتو می‌بندی و آرزو می کنی این لحظه تا ابد طول بکشه! اما می‌دونی که تا چند ثانیه دیگه چراغ سبز می‌شه...راننده پاشو گذاشته روی پدال گاز، کم‌کم می‌ره روی خط‌کشی عابر پیاده...چشماتو باز می‌کنی که آماده شی برای برگشتن به واقعیت...10...دوباره چشماتو می‌بندی و باز می‌کنی...8...7...6...الان تموم می‌شه...6...باز به تابلو نگاه می‌کنی...6...لبخند می‌زنی و چشماتو می‌بندی...دوباره نگاه می‌کنی...ثانیه شمار همچنان 6 رو نشون می‌ده...کم کم حوصله‌ات سر می‌ره، دلت می‌خواد بدونی اون‌طرف این 6 ثانیه چیه! چیه اون‌طرف این چهارراه؟!!!...انگار دست بردار نیست...نه،..6...همه کلافه‌اند...6... تا بالاخره...5...4...3..2...1...ماشین راه می‌افته...یه دفعه می‌فهمی که اگه می‌خواستی شاید اون لحظه تا ابد طول می‌کشید...

******************************************************************

پ.ن۱:فرصت مثل این نسکافه‌ی داغه! اگه نجنبی رفته از دست...

پ.ن۲: گاهی وقت‌ها فقط کافیه بخوای...هرچقدر هم که غیرممکن به نظر بیاد!

پ.ن۳:خودمونیم چقدر چرت و پرت گفتم!

نوشته شده توسط شمعدانی های تشنه در ساعت 18:33 | لینک  | 

شاخه را بریدند که توی چشمشان نرود...

اما چرا...سرشان راخم نمی کردند؟؟؟!!!!

نوشته شده توسط شمعدانی های تشنه در ساعت 13:54 | لینک  | 

 

 

عوض بشیم اما...

عوضی نه!!!

************************************

پ.ن:بدون شرح!

نوشته شده توسط شمعدانی های تشنه در ساعت 12:10 | لینک  | 

داشتم فکر می‌کردم این شیشه‌های رفلکس چقدر شبیه دنیای ما می‌مونه! وقتی از جلوشون رد می‌شی اول یه نیم نگاه می‌اندازی بعد برمی‌گردی و کامل قیافه‌تو برانداز می‌کنی! خودتو مرتب می‌کنی، لبخند می‌زنی، اخم می‌کنی، بعداحتمالا شروع می‌کنی به شکلک درآوردن یا تمرین دیالوگ‌هایی که امروز حفظ کردی به بقیه بگی یا دیالوگهایی که حرص می‌خوری چرا دیروز نگفتی به همکارت! کلا انگار نه انگار که ممکنه یکی اون طرف ایستاده باشه و تو رو نگاه کنه و احتمالا از حرکات احمقانه‌ات  تعجب کنه و بخنده! فقط خودتو می‌بینی و خودت. غافلی از حقیقت پشت پنجره! مثل همین دنیای خودمون، به هر جا و هر چی و هر کی که نگاه می‌کنی فقط خودتو می‌بینی! انگار نه انگار که پشت این درخت، بالای آن کوه یا لا به لای گل‌های باغچه، چشم‌هایی هست که تو رو می‌بینه و تعجب می‌کنه از کارهای احمقانه‌ات و ‌اشکباره برای تو که نمی‌بینشان هرگز...

***********

اصلا نمی دونی این شیشه ها برای اینه که دستتو دراز کنی و کم کم بگذری ازش، ببینی اون طرف چی میگذره...

نوشته شده توسط شمعدانی های تشنه در ساعت 0:54 | لینک  | 

درخت زیباترین است برای نگریستن،

بهترین بهانه برای ندیدن آدمها

نوشته شده توسط شمعدانی های تشنه در ساعت 2:44 | لینک  | 

یک نایلون پر از کتاب دستم بود! هرچند وقت یک بار دستم رو عوض می‌کردم! بعد با خودم گفتم بذار دو دستی بگیرمش ببینم چی می‌شه! خب با هر قدمی که برمی‌داشتم محکم به پام می‌خورد، قدم‌هام هم کوتاهتر شده بود! اما کم‌کم به اون وضع عادت کردم، دیگه برخوردها مثل یک ضرب‌آهنگ شده بود برام! بعضی اتفاق‌ها و دردها هم تو زندگی ما مثل همین قصه می‌مونه، بعد از مدتی بهشون عادت می‌کنیم و باهاشون کنار می‌آییم؛ اونقدر که تبدیل به یک هارمونی می‌شن و فقط گاهگاهی وجودشون یادآور یکسری خاطره‌هاست. با این وجود وقتی حتی برای یک لحظه ناپدید بشن، می‌فهمیم که چقدر در نبودشون می‌تونیم آزادتر زندگی کنیم...

******************

پ.ن: البته وقتی مشکلاتمون رو مثل همین کیسه کتاب ها جلوی خودمون نگه‌ می‌داریم بیشتر آزادیمون رو می‌گیرند تا اینکه در کنارشون حرکت کنیم، هرچند ممکنه بیشتر دردشون رو احساس کنیم!
پ.ن 2:در مورد پست قبلی باید بگم، با فرزاد موافقم تا حدودی ولی این در صورتیه که راهمون بهتر نباشه. می دونین هر آدمی  یه مسیری داره مهم اینه که اون چراغ قوه ها کمک کنن مسیرمونو بهتر ببینیم اصلا شاید بفهمیم تهش دره است و مسیر دیگه ای رو انتخاب کنیم!

نوشته شده توسط شمعدانی های تشنه در ساعت 9:55 | لینک  | 

بعضی‌ها در زندگی آدم نقش چراغ قوه رو بازی می‌کنن. نه خورشیدند نه ماه، چون همیشه هستن و نورشونو  از ما دریغ نمی‌کنن اما چندتا مشکل وجود داره. یکی اینکه  اگه روی چراغ قوه رو برگردونی مسیر دیگه‌ای رو روشن می‌کنه، دوم اینکه چراغ قوه‌ها هم باتریشون تموم می‌شه یا خراب می‌شن! بهتره چراغ قوه‌ها‌یی رو انتخاب کنیم که نه روشونو برگردونن نه خاموش شدن همیشگی‌شون، خاطره نور و روشنی که به مسیر زندگی‌مون بخشیدن رو از بین ببره!

نوشته شده توسط شمعدانی های تشنه در ساعت 17:0 | لینک  |